تبليغاتX
سرد خونه
نوشته های لارس
 

به مادرم بنويسيد حالمان خوب است

به هر كجا بروي رنگ آسمان خوب است!

به مادرم بنويسيد: مهديت زنده ست!

كه زندگي من اين گوشه جهان خوب است

كه فالگير حرم در ميان دستم ديد :

دوشنبه ، بيست و دو ِ دي! بله ، زمان خوب است!!

كه آب و دانه و جفت و بهار آماده ست

قفس هميشه براي پرندگان خوب است

به مادرم بنويسيد از غم غربت

و بعد نيز بگوييد بي گمان خوب است!

به مادرم بنويسيد گرچه خواهم مرد

دلم خوش است كه پايان داستان خوب است

 پانوشت: النی خودش حال و هوای شعر رو آورد اینجا

|+| نوشته شده توسط larse در شنبه پانزدهم تیر 1387  |
 نوشته هایی از جنس سرد خونه
اگه راست راستش رو بخواین من تو نوشتن متن های بقول همین لارس

سرد خونه ای استادم چه شعرش و چه متنش اما نمیدونستم که اصلا میشه

این ها رو واسه کسی خوند و نوشت یا نه بهر حال تقدیم به شماها:

وقتی... وقتی... وقتی... باید بنویسی! باید ...

بی هیچ حاشیه ای ؛ بی هیچ حرفی ...

 

 

که هی! بایست زندگی پاره پاره ی من

دل خوش شده به آمدن یک ستاره ی من

پس کو؟ کجاست مالک این سرزمین کجاست؟

که گفته بود می رسد از هر اشاره ی من

سهم من این نبود تو کی درک می کنی؟

تو! تو که دست های مرا ترک می کنی

من خسته ام ز هر چه خدا داد و پس گرفت

چسبانده است غم به دلم سفت سفت سفت

هرگز نشد صدای مرا بشنود نشد

هرگز نخواست فکر کند به من و به خود

به ارتباط کوچک یک بنده ی ضعیف

به چشم های نُقلی قرآن توی کیف

هفتاد نیل از دل من خون چکیده است

نه! این خبر به گوش خدایت رسیده است؟

من عاشق صدای کلفت خدا... که نیست

یک مرد روی قبر من از درد می گریست

دیوانه ام! عزیز ... تو که درک کردی و ...

با خنده دست های مرا ترک کردی و ...

.

.

.

هفده بهار از دل من بی اجازه رفت

به پیشواز آدمک خوب تازه رفت

پا نوشت: من هفده سال رو خیلی وقته که گذروندم اما......!

|+| نوشته شده توسط النا در دوشنبه بیست و هفتم خرداد 1387  |
 
سه دختر دارم :

خاطره
کودکی هایش را به یاد نمی آورم.

رویا
برایم لالایی می خواند تا خواب فردا را نبینم.

آرزو
همیشه آن طرف دیوار دیدنی نیست .

و تو
هی مردک...
بامن نسبتی داری ؟
...

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

الو/ سلام/ به مریم حقیقتی تنها

و دستهای پر از مهربان این دریا

برای این که تو را شاعرانه بنویسم

 به فکر ناب ترین بیت عالمم اینجا

منی که پشت غزلهام دائماً ماندم

هنوز دلنگرانم غزل پری اما...

چقدر عاشق شاعر شدن شدم با تو

قلم تو داده بدستم قدم قدم حالا

به سمت کوچه ی شعرم چراغ روشن کن

که از نگاه تو سرشار می شود دنیا.

 ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

سلام دوستان

در راستای یه سری گفتمان با نادیا و النا و یه سری دیگه که دوستای

خودتون و خودمون باشن

قرار بر این شد که اسم این وبلاگ رو از اون اسم یکی مث تو به یه اسم دیگه تغییر بدیم

داشتیم اراه میدادیم و تیشه میگرفتیم که چه اسمی بذاریم ؟؟؟ که نادیا گفت این یکی وبلاگ لارس

زیادی خلوته پس اسمسشو بذارین سرد خونه!سرد خونه خوبه خیلی هم پست مدرنیستیه!

لارس هم سریعا قبول کرد و اینجا شد سرد خونه.اگه نوشته ها هم جنسش یه کم عوض

شد زیاد به دل نگیرین ... سرد خونس دیگه...

اون دوتا شعر بالا هم مال یکی از دوستای خودمه

 

|+| نوشته شده توسط larse در یکشنبه دوازدهم خرداد 1387  |
 بی اسم
ای بابا هر وقت که من حالم میاد سر جاش و میخوام یه کم مث بچه آدم بنویسم

یه چیزی واسه تو مخ رفتن هست....

راستش میخواستم یه چیزای دیگه بنویسم اما نوشته های این آتوسا مجبورم کرد

 که حرفامو بخورم و یه جواب کوتاه بدم واسش....

۱.اول اینکه تمام اونیی که با من ارتباط دارن اینو میدونن که من آدم ترسویی نیستم

و اندر شجاعت شما هم همین بس که هیچ آدرسی واسه من نذاشتی که من بیام و

جواب بدم.

۲. من اگه نوشته هام به اسم لارس میاد تو وب برا این نیست که بخوام از فاش

کردن اسمم طفره برم. اسم من اینه(سعید رسولیان)بچه تهران.تلفنم رو هم همه دارن

میتونی بگیری. در ضمن من آدمی نیستم که بخوام به دوستام ضد حال بزنم .بازم

همه میدونن که من یا با کسی دوست نمیشم یا اگه شدم تا تهش میمونم.

۳.اینا که نوشتی اگه فکر کردی منو جوشی میکنه بد جوری زدی تو خاکی!

کمتر ادمی پیدا میشه که منو بتونه عصبی کنه شما که جای خود داری

۴.این اولین و آخرین جوابیه ای بود که نوشتم. محض اینکه منو بشناسی

دیگه هم هرچی دلت میخواد بنویس

۵.خداحافظ!!!!

|+| نوشته شده توسط larse در شنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1387  |
 آشنایی
سلام این آقا لارس که انگار الان حالش میزون نیست خوب

من میخوام یه کم براتون بنویسم بازم.اینکه ما((من و آبجی))

چه جوری با لارس آشنا شدیم.همه چی از یه جشن کوچیک

شروع شد.جشن تولد من بود. و قرار بود که دوستامون

فقط بیان برا جشن. بعد دیدیم که خیلی کم هستیم برا همین

قرار شد که دوستامون هم یکی از دوستای خودشون رو

بگن بیان. بعد شدیم نزدیک به هشتاد نفر!!!!!!که تو این ملت

لارس و شکوفه هم بودن.شکوفه دوست دوست دختر پسر خاله

ما میشد!!!!! و البته از همون اول هم که اومدن همه نگاهشون میکردن

اول بخاطر موهای بلند شکوفه و بعدشم برا تیپ متالیک لارس !!!!

خلاصه اومدن و بزن برقص و عرق خوری و ..... و ارکستر هم

مال خودمون بود من گیتار میزدم. آبجی درام میزد و پسر خالم هم

کیبورد میزد. خلاصه قرار شد تکنو بزنیم.و نادیا هم هرکاری میکرد

نمیتونست تکنیک های درام تکنو رو بزنه. خلاصه با یه بدبختی

آهنگ تموم شد.نادیا اعصابش خورد شده بود. لارس هم همینجور که

نشسته بود گفت: های هت این درام میزون نیست!نادیا یه نگاهی کرد

و هیچی نگفت... شکوفه گفت:این دوست من جازیسته یه چیزی میدونه

که میگه میزون نیست.آبجی ما شاکی شدبا یه لحن طلبکارانه ای به

لارس گفت خوب خودتون زحمت بکشین تنظیم کنین!و لارس هم که آز

نادیا تخس تر بود اومد نشست پشت درام و های هت اونو تنظیم کرد

یهو به من گفت:یه کم تکنو بزن بینیم!!!!منم مث بچه خوب براش

زدم و اونم با درام همراهی کرد. بعد دوباره گفت:rave بزن. من زدم و

ریو هم میزون شد بعد گفت این میزونه. دیگه هیچ مرگش نیست و رفت

نشست1 نادیا هم که دید داستان این جوریاس آویزون لارس شد که من

میخوام یاد بگیرم و این شد که لارس شد مربی نادیا و یه جورایی دوست

جفتمون. اما خداییش خیلی ادم ناراحت بی اعصابیه..... تا بعد.....

|+| نوشته شده توسط النا در سه شنبه هفدهم اردیبهشت 1387  |
 
میدونین از اون موقع هاس که مغزم برا نوشتن هیچی یاری نمیکنه((بی معرفت!)) و دفترم

هم همراهم نیست که ازش بدزدم..... میگما همین الان یه شعر کوتاه از دکتر شفیعی کدکنی

بنویسم؟ منکه خیلی دوسش دارم امیدوارم شما هم خوشتون بیاد

آخرین برگ سفر نامه بارن اینست:

                      که زمین چرکین است.....

|+| نوشته شده توسط larse در چهارشنبه یازدهم اردیبهشت 1387  |
 
خوب سلام دوستای آینده من خوبین؟

من نویسنده یدکی این وبلاگم  و الان هم عجالتا خودمو یه کم معرفی میکنم و بقیه اش برا بعدا....

اسمم همونجوری که این پایین نوشته الناسelena و البته به اون صورت با این آقا لارس شماها دوست نیستم

یه جورایی با هم آشناییم.آبجی کوچیکه((و تنها آبجی من!))بیشتر با لارس دوسته ((شاید شاگردی که دوست هم

هست))و خوب شما که بهتر از من میدونین این بابا!((لارس رو میگم))در مورد وبلاگش خیلی انحصار طلبه

و خیلیا بهش گفتن که باهاش تو وبلاگ بنویسن و اون قبول نکرده((حتی همین آبجی ما))اما من فرق دارم

خود لارس گفته که من مث اون هستم تو سبک و شیوه نوشتن و برا همینم کلی منت رو سرم گذاشته((خودش

عینا گفت منت میذارم سرت!))و اجازه داده که تو این وبلاگ باهاش بنویسم!تا بعدها که من بازم آپ کنم اینجا

  رو خداحافظ..... کلی براتون نوشتنی دارم

 سر در هتل کالیفرنیا

|+| نوشته شده توسط النا در یکشنبه یکم اردیبهشت 1387  |
 
|+| نوشته شده توسط larse در یکشنبه بیست و پنجم فروردین 1387
 دوباره سلام
سلام

منم همون لارس قدیمی.

دوستان نت زحمت کشیدن و وبلاگ منو هک کردن!این آدرس جدید منه

منتظرتونما؟

زود بیاین تا افسرده نشدم

|+| نوشته شده توسط larse در یکشنبه بیست و پنجم فروردین 1387  |
 
 
بالا