|
|
|
||||
|
نمیخواستم ببندم وبلاگمو اما مجبورم....
عجب ادم بی معرفتی بود راستش اونقدر مشکل دارم که نوشتن وبلاگم رو که خیلی هم دوسش دارم مجبورم بی خیال شم نمیدونم چجوری ادامه بدمش همینجوری که دارم مینویسم تو گوشم جیمز داره داد میکشه و منم بی بهانه میبارم.... نمیدونم برا شماها چقدر ارزش داشتم اما فراموش کردن شماها که این همه مدت با من و نوشته هام بودین واسم خیلی سخته آخرین نوشته لارس... همونی که یکی مث تو بود و بعدم رفت تو سرد خونه خیلی هم طو لانی نیست درست مث بقیه آپ های این همه وقت.... نازنین... حنانه ... پریچهر.... محسن.... سیمرغ... معلوم و تمام اونایی که این مدت با من بودن رو هیچ وقت یادم نمیره اگه رنجوندمتون... اگه رفتم تو مختون... اگه نوشته هام براتون خوشایند نبود حالا کنین دیگه باشه؟ شاید تمام کامنتای این آپ رو بیام تو وبلاگاتون جواب بدم این شعرم با تمام وجود تقدیم به تک تک شماها: در اوج این همه تنهایی و غریبی و دود نشسته ام به تماشای عاشقانه رود نشسته ام به تماشای یاد جاری تو همان که پاک ترین یاد این حوالی بود من و تو دشمن یاد همیم پس ای دوست از این سرودن غمگین دوستانه چه سود ولی به رسم محبت به سنت دل خویش سری به یاد تو اورده ام دوباره فرود همان سری که سر فراز عاشقی ها بود ولی دریغ به سامان دوستی فرسود همان سری که سر از بیدلی فرود آورد همان سری که از آن سرسری گذشتی زود دوباره زمزمه کن نام بیدوام مرا به یاد خویش بیاور که مرد تلخی بود....... راستی اسم من سعید رسولیان..... متولد ۱۳۶۳و ساکن تهران .... ملقب به لارس لارس رفت... جیمز هم رفت شاید یه روزی اومدم باز خداحافظ همین حالا......
+
نوشته شده در ساعت توسط
|
|
|||||
|
|||||